تبليغاتX
غمکده ی آرزو

غمکده ی آرزو

اسم سابق این وبلاگ : حرف دل های عاشق دلشکسته بوده است

عمیق ترین درد چیست؟

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که

الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.

 


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر

روديست که از چشمانت جاری است.

 


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است

که به اسفناک ترين حالت شکسته است.

 


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی

 است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.

 


عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان

زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست

که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.


 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی

سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است.

 

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و

بستن چشمهاست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنی ……….امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن

 

 

به جای سیل اشک که فردا بر مزارم می ریزی ……….امروز با تبسمی شادم کن

 

 

به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی …..

 

 

امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن

 

 

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا………

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

نفرين ترين نفرين

 

الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش

 

بيای ببينی که همه حلقه زدن دور و برش

 

الهی که مريض بشه پيغام بده که زود بيا

 

وقتی که اونجا برسی بسته بشه شه چشمای ترش

 

الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال

 

هيچی از اون روز نمونه به جز گلهای پرپرش

 

عمرت الهی کم نشه اما پر از غصه باشه

 

زجرائی که به من دادی خوب بکشی تا آخرش

 

الهی که يک روز خوش از تو گلوت پائين نره

 

رسوای عالمت کنن اون چشمای در به درش

 

قسم می خوردی با منی قسم می خوردی به خدا

 

خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرش

 

من اهل نفرين نبودم چه برسه که تو باشی

 

بياد الهی خبرت بياد الهی خبرش

 

يکی- دوتا- سه تا که نيس از خيلی هاش بی خبرم

 

هر چيز رو که نمی شه گفت پس می کنم مختصرش

 

هر چی بدی کردی به من الهی اون با تو کنه

 

ببينی ديگری به جات رفته شده همسفرش

 

توئی که عاشقم بودی بری سراغ ديگری؟

 

واسه خدام فکر می کنم مشکله قدری باورش

 

می خوام بدونم قدر من عاشقته دوستت داره؟

 

اين که رها کردی منو می ارزه به درد سرش؟

 

ما چه نکرديم واسه تو کم به آب و آتيش زديم؟

 

ای بی وفا رفتی کجا سراغ از ما بهترش؟

 

نامه رو به تو نمی دم می فرستمش واسه خدا

 

تا ببينه چقدر بده بنده از بد بدترش

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

اطلاعیه

با سلام خدمت دوستان عزیز

دوستایی که از من خواسته بودن که به وبلاگ نویسی ادامه بدم باید این خبر

 رو بهشون بدم که تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم ولی نه در این وبلاگ در آدرس

 وبلاگی که زیر می نویسم .

هر کدام از دوستای عزیزم که دوست دارن بازم مطالب منو بخونن ازشون دعوت

 می کنم به وبلاگ جدیدم سر بزنن . 

آدرس وبلاگ جدیدم با عنوان حرف های صمیمی:               http://harfayesamimi.blogfa.com/ 

همیشه سبز باشین دوستدار شما آرزو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

به نام آنکه غربت را بنا کرد مرا از عشقم جدا کرد!!!

کسی را که دوست داری آزادش بگذار !!!

اگر قسمت تو باشد ٬ برمی گردد و گرنه .....

بدان که از اول قسمت تو نبوده است

 

در پناه حق باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 6:37 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

تقدیر

نفس می کشیم به حکم تقدیر  می مانیم به فرمان سرنوشت میجوئیم به تدبیر اندیشه و   می خواهیم  به خواهش دل زندگی می کنیم به امید رسیدن به ارزو ها مبارزه میکنیم برای رسیدن به پیروزی و چه شیرین است موفقیت ان زمانی که بی مهریهای زمانه بارها ما را چون شیشه های شکننده خورد می کند ولی ما چون صخره ای پایدار همچنان ایستاده ایم زندگی را دوست دارم و دل بسته به انانی هستم که در دلم جای دارند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 6:28 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

به نام تنها گل محبتی که در مرداب دلم رویید..

پاییز اومد با تمام رنگهاش با تمام زیباییهاش . خیلی آروم تو شهر قدم گذاشت.

پاییز اومد  پاییزی که دوست داشتنی بود . پاییزی که تموم رنگهاش خاطره بود

اما اینبار تنها اومد تنهای تنها انگار می دونست نمی تونم صدای قدم هاش رو

تو کوچه پس کوچه های دلم تحمل کنم می دونست نمی تونم صدای خش خش

برگهای زرد بی گناه آرزو هام رو زیر پاهای وحشیش بشنوم . پاییز اومد و باز از این

همه رنگ دلم گرفته . کاش پاییز همونطور که نگاهت رو از من گرفت می تونست

یادت رو هم از من بگیره . کاش جای آرزوها خرمن خاطراتم خاکستر می شد کاش

بنای عظیم غرورم را با نگاهی ویران نمی کردم که حالا زیر این آسمون خاکستری

بر سر خرابه هاش اشک حسرت ببارم . حالا که اینطور سر جنگ داری به کی تکیه

کنم ؟ حالا که سکوت مهمون تنهاییم شده  چطور بگم داری اشتباه می کنی ؟ دیگه

اشک هم قدرت برداشتن این بغض سنگین و نداره . این روزها حتی خاطرات خوش

هم به دلم زخم می زنند و تو .... . تو که هنوز نتونستم دلم رو از نگاهت پس بگیرم .

تو که از همه چیز بی خبری و فقط دلم رو زخم می زنی تو که .... .

کاش می تونستم یه دل سنگی مثل آدمهای دیگه داشته باشم تا جای خالی دلم رو

حس نمی کردم اونوقت می تونستم حرفهات رو قبول کنم اونوقت دیگه به خواست تو

عذاب نمی کشیدم . اگه تو منو لایق عذاب می دونی حرفی ندارم . گاهی شک می کنم

 اونی که نگاهش خورشید آسمونم بود اونی که کلامش آرامش دنیای من بود تو بودی ؟؟؟

پس چرا حالا .... .حالا بیشتر از هر چیز منتظر بارونم تا هق هقم رو پشت هق هق اشکهاش

پنهون کنم .حالا من یه پاییز واقعی می خوام تا با اشکهاش تموم پیکرم رو بپوشونه اونوقت

من و پاییز یکی می شیم مست از بوی خاک بارون خورده و خیره به کوچه هایی که تک و

تنها زیر اشکهامون تو سیاهی شب گم می شن.

خوب میدونم این حرفها دیگه بیهوده اس . می دونم دیگه هیچ وقت نمی تونم تو شهر چشمات

قدم بزارم . کاش می دونستی رفتنم رو نمی خواستم . کاش همون وقت که هنوز مسافر شهر

چشمات نشده بودم چشمات رو به روم می بستی . کاش همون وقت که لبخند رو گوشه ی

لبات دیدم چشمامو می بستم . حالا چه کنم که آسمونش همیشه بارونی می شه این گریه ها

و این بغض همیشگی دیگه براکم شده عادت . دل کندم از شهری که مال من نبود رفتم که تو

سیاهی شبها گم نشم رفتم که خیال همه رو راحت کنم رفتم که دیگه هیچ وقت نباشم رفتم

که دیگه هیچوقت دل مهربونت رو زخم نزنن .

باید می رفتم راهی جز رفتن باقی نبود بودنم فریاد خاموشی بود که فقط بغض و اشک به من

 هدیه داد . حالا تک و تنها تو خزونی که زود تر از همیشه به دلم پا گذاشته که گلهای حسرت که

 زیر برگهای خشک و زرد آرزو هام سر در آوردم خیره می شم .

من اولین رهگذر این جاده نبودم و آخرین هم نشدم ثانیه ها رد پاها رو پاک می کنند طوری که

انگار هرگز کسی ازین جاده گذر نکرده بود ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 3:55 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

به یادت برایت ....

رسمه که لحظه ی خداحافظی یادگاری بهم می دن

قشنگترین هدیه ی تو تو قلب منه

یه مشت غمه

شاید اینو بهم دادی که همیشه یادم بمونه

حق با تو

تو راست می گی

غمت همیشه پیشمه !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

برای من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود

برای او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود

کاشکی خبر نداشتی دیوونه ی نگاتم

یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم

کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم

کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم

نوشته هر چه بود تموم شد

نوشتم عمر من حروم شد

نوشته رفته ای ز یادم

نوشتم شمع رو به بادم

نوشته در دلم هوس مرد

نوشتم دل توی قفس مرد

کاشکی نبسه بودم زندگیمو به چشمات

کاشکی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات

لعنت به من که آسون به یک نگات شکستم

به این دل دیوونه راه گریزو ساده بستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

 در این سرای غربت جانم به لب رسیده

وز رنج و محنت عشق یارا دلم رمیده

در عشق تو نصیبی جز درد و غم ندارد

دل در غم تو فرسود وز زندگی بریده

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

سلام به تمام دوستانی که به من ابراز لطف کردن و ازم خواستن وبلاگ نویسیو ادامه بدم

چشم ادامه می دم اما نه برای همیشه هر وقت به مطلبی برخوردم که احساس کردم

حرف دل تمام عاشقای دل شکسته اس میامو تو وبلاگ می نویسم اما قول نمی دم که

مثل گذشته آپ کنم شاید نوشتن مطلب بعدی به ۱ سال هم طول بکشه شایدم ۱ هفته

هیچ قولی نمی دم!!!

اما قول می دم اگه به مطلب زیبایی برخوردم حتما براتون بنویسم تا شما هم ازش استفاده

 کنین .

بعضی از مطالب هستن که به آدم یه درسی می دن یا حرف دل همه عاشقاست !

من که ازین مطلب درس عبرت گرفتم آخرین اشکمو ریختمو تمام ! امیدوارم شما هم مثل من ....

عاشقان کشتگان معشوق اند              برنیاید ز کشتگان آواز

قربون دل همه ی دلشکستگان    آرزو

**********************************

هی نشین غصه نخور رفته که رفته

                                          اگه دوست داشت نمی رفت اونی که رفته

هی نشین چشم به راه رفته که رفته

                                         اگه عاشق بود نمی رفت اونی که رفته

بی خیالش مگه چند سال تو جوونی

                                         بی خیالش مگه چند سال تو می مونی

بی خیالش اینا رسمه روزگار

                                        همشون کار خداست حکمتی داره

یاد حرفای قشنگش می دونم مثل یه داغه

                                        اون دلت خیلی گرفته شده قلبت پاره پاره

اون که رفته دیگه رفته دیگه اون دوستت نداره

                                         دیگه دست بردار عزیزم برو سوی عشق تازه

هیچکسی نمی دونه توی دلت چی می گذره

                                        حرفات اندازه ی کوه پر غروری  خیلی ساده

اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتن نداره

                                        اگه دوست داشت نمی رفت حتی واسه ی یه لحظه

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 7:2 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

خدانگهدار برای همیشه

سلام به همه ی دوستانی که توی این مدت به من محبت می کردین و به وبلاگ این بنده ی

حقیر سر می زدین . امروز آخرین روزیه که دارم توی این وبلاگ مطلب می نویسم .

امروز داشتم با خودم فکر می کردم که من برای چی دارم توی این وبلاگ انقدر از غم عشق

می نویسم برای کی می نویسم؟ برای چی می نویسم ؟ احساس می کنم یه کار بیهوده اس .

 برای کسی که ارزش عشق و نمی دونه و برای عشق هیچ حرمتی قائل نیست و تازه به من

می گه تو خودتو عاشق می دونی؟ واقعا چه دنیای نامردی داریم و چه آدم های نامرد تری

وقتی ادم می خواد عشق و با صداقت به کسی ابراز کنه ولی درکش نمی کنن چه فایده ایی داری؟

ازین به بعد می خوام با چشمانی باز به دنیا نگاه کنم می خوام این تجربه ی تلخی و که بدست

آوردم آویزه ی گوشم بشه و می خوام این مطلب هیچوقت از یادم نره که خانه ی دل جای هر

بیگانه ای نیست . اینجا دلم می خواد از همه ی عزیزانی که دارن این مطلب و می خونن این

خواهشو بکنم تورو خدا قبل از اینکه دل کسی و به تسخیر خودتون در بیارین اول خودتونو

بشناسین اول خودتونو محک بزنین ببینین آیا واقعا می تونین ؟ تو رو خدا با احساساست دیگران

بازی نکنین . به خدا شکست عشق سخت ترین شکست. بعضیا تحملشو دارن اما برای بعضیا

واقعا غیر قابل تحمل امیدوارم هیچکس شکست عشقو تجربه نکنه .

ای کاش قلبهامون یکمی با صداقت بود !

به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد

به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد

به عقلت بیاموز که هر کس ارزش دوستی ندارد

به قلبت بیاموز که هر کس کنج آن جای ندارد

و بیاموز که آبی بودن عشق می خواهد

من این وبلاگ و تقدیم به همه عاشقای دلشکسته می کنم

امیدوارم خدا دل همه ی شمارو شاد کنه

خداحافظ برای همیشه

                             دوستدار شما آرزو    

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

آخرین حرف دل...

امروز همه ی عاشقان را رها کردم و به سوی تنهایی پرکشیدم

امروز قلب های تکه تکه ی عاشقان برایم گریستند و چشمانم

از خیسی اشکانم پر شد امروز گل سرخم را پرپر کردم تا نشانی

از عشق نماند . شقایق ها را دسته دسته از باغ مهربانی برچیدم

و در غم تنهایی ام گریستم . امروز غروبی آمد و عشق را برای همیشه

از قلبم برچید و با خود برد و طلوع غریبی را برایم به ارمغان آورد . امروز

تنهایی را بر گریبان خواهم انداخت و به سوی حقیقت پیش خواهم رفت .

امروز گل مهربانیم را ترک خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی.......

 دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم

بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی

را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی

که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت

بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند

می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن

نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به

باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم

يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد.
گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم

گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می

آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت

کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه

گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی

دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من

شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی

دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب

کردی؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

به نام داریوش سرور دلشکستگان

 

امشب دلم گرفته امشب می خوام بنویسم می خوام بگم می خوام حرفهایی که تو دلم

عقده شده بگم ولی نمی دونم از کجا بگم و چه جوری بگم از نامردی روزگار بگم یا از بخت

و اقبال بد خودم بگم یا ...

کاش ما آدمها انقدر انصاف داشتیم تا زود قضاوت نکنیم و به طرف مقابلمون یه فرصت می دادیم

تا بتونه حرف خودشو بزنه

چرا ما همه اش فکر می کنیم کار خودمون درسته و کار بقیه اشتباه !

چرا نباید کمی از غرورمون کم کنیم و قبول کنیم که ما هم بعضی وقتا اشتباه می کنیم

چرا وقتی عصبی می شیم تمام پل های پشت سرمونو خراب می کنیم و دیگه راه بازگشتی

برای خودمون نمی ذاریم و باعث بشیم که هم زندگی خودمون و هم زندگی کسی که دوستش

 داریم نابود بشه . چرا باید بعضی وقتا به کسایی اطمینان کنیم که به ظاهر دوستمون هستن

ولی در باطن دارن زندگیمونو خراب می کنن ولی ما فکر می کنیم تمام حرفهاشون به صلاح

خودمونه و این اطمینان کاذب باعث بشه که کسی رو که زمانی دوست داشتیمو از دست بدیم

و زندگی اونو تباه کنیم و بریم دنبال کسه دیگه ای این واقعا انصافه؟

دنیای ما آدمها رو مشغول ساخته تا بتونیم اینقدر در حق هم بی مرفتی کنیم که بتونیم میزان

انسانیت خودمون رو ثابت کنیم ولی حیف که اینقدر فهم ما کم هست که انسانیت را در همین

می بینیم و لذت محبت عمیق را با محبت به وسعت نور خوشید را با محبت تاریکی مثل نور

ماه عوض می کنیم ولی نمی دونیم که یه روز مشتی خاک تیره و خشن مارو در آغوش

 می گیرد و این آغوش گرم زود گذر را از یاد می بریم و باید یا دستانی که هر ساعت گرمی

یک به ظاهر انسان را لمس می کرد با سردی مشتی خاک که مارا پناه داده عوض کنیم .

اینا حرف های دلم بود که مدتی بود توی دلم سنگی می کرد .

این حرفارو واسه کسی نوشتم که امیدوارم یه روزی گذرش توی وبلاگ من بخوره و بدونه

چه کرده با دل من . امیدوارم درک کنه !

و امیدوارم یه روزی هم درک کنه که من .............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

وقتی اشکهایم بر روی زمین ریخت

تو هرگز ندیدی که چگونه می گریم .

تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی

و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان گذاشتی .

باشد که روزی بیایی و ببینی من تو را رها کرده ام .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

به نام تنها معبود هستی که تمام وجودم در توان او نهفته است

عشقی واقعی است که گرمی می بخشد و روشنایی می دهد عشقی که برخواسته از هوس باشد

 

 به جای گرما بخشیدن با آتش همه چیز را می سوزاند و چشم را کور می کند و فقط خاکستری

 

 به جای می گذارد که با اولین باد در هوا پراکنده و فراموش می شود برای دیدن عشق باید

 

چشم به پنجره ای بگذاری که هیزم آن را به نردبان و دریچه ای می رساند زیر سنگی پشت

 

 کوهی در بیابان دراز .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

ای کاش...

ای کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند

تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند

سادگی مهر و وفا قانون انسان بودن است

کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند

اشک های همدلی از روی مکر است و فریب

کاش روزی چشمهایمان با صداقت می شدند

روزی از غم می شود ویران دلم

ای کاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 5:16 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

 

زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت

حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی

و جدایی سخت است نه به سختی تنهایی

 

 

 

 

زندگی گل زردیست به نام غم

مروارید غلطانیست به نام اشک

آیینه ی شکسته ایست به نام دل

و بالاخره فریاد بلندیست به نام آه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط آرزو  |