تبليغاتX
غمکده ی آرزو

غمکده ی آرزو

اسم سابق این وبلاگ : حرف دل های عاشق دلشکسته بوده است

به نام داریوش سرور دلشکستگان

 

امشب دلم گرفته امشب می خوام بنویسم می خوام بگم می خوام حرفهایی که تو دلم

عقده شده بگم ولی نمی دونم از کجا بگم و چه جوری بگم از نامردی روزگار بگم یا از بخت

و اقبال بد خودم بگم یا ...

کاش ما آدمها انقدر انصاف داشتیم تا زود قضاوت نکنیم و به طرف مقابلمون یه فرصت می دادیم

تا بتونه حرف خودشو بزنه

چرا ما همه اش فکر می کنیم کار خودمون درسته و کار بقیه اشتباه !

چرا نباید کمی از غرورمون کم کنیم و قبول کنیم که ما هم بعضی وقتا اشتباه می کنیم

چرا وقتی عصبی می شیم تمام پل های پشت سرمونو خراب می کنیم و دیگه راه بازگشتی

برای خودمون نمی ذاریم و باعث بشیم که هم زندگی خودمون و هم زندگی کسی که دوستش

 داریم نابود بشه . چرا باید بعضی وقتا به کسایی اطمینان کنیم که به ظاهر دوستمون هستن

ولی در باطن دارن زندگیمونو خراب می کنن ولی ما فکر می کنیم تمام حرفهاشون به صلاح

خودمونه و این اطمینان کاذب باعث بشه که کسی رو که زمانی دوست داشتیمو از دست بدیم

و زندگی اونو تباه کنیم و بریم دنبال کسه دیگه ای این واقعا انصافه؟

دنیای ما آدمها رو مشغول ساخته تا بتونیم اینقدر در حق هم بی مرفتی کنیم که بتونیم میزان

انسانیت خودمون رو ثابت کنیم ولی حیف که اینقدر فهم ما کم هست که انسانیت را در همین

می بینیم و لذت محبت عمیق را با محبت به وسعت نور خوشید را با محبت تاریکی مثل نور

ماه عوض می کنیم ولی نمی دونیم که یه روز مشتی خاک تیره و خشن مارو در آغوش

 می گیرد و این آغوش گرم زود گذر را از یاد می بریم و باید یا دستانی که هر ساعت گرمی

یک به ظاهر انسان را لمس می کرد با سردی مشتی خاک که مارا پناه داده عوض کنیم .

اینا حرف های دلم بود که مدتی بود توی دلم سنگی می کرد .

این حرفارو واسه کسی نوشتم که امیدوارم یه روزی گذرش توی وبلاگ من بخوره و بدونه

چه کرده با دل من . امیدوارم درک کنه !

و امیدوارم یه روزی هم درک کنه که من .............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

وقتی اشکهایم بر روی زمین ریخت

تو هرگز ندیدی که چگونه می گریم .

تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی

و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان گذاشتی .

باشد که روزی بیایی و ببینی من تو را رها کرده ام .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

به نام تنها معبود هستی که تمام وجودم در توان او نهفته است

عشقی واقعی است که گرمی می بخشد و روشنایی می دهد عشقی که برخواسته از هوس باشد

 

 به جای گرما بخشیدن با آتش همه چیز را می سوزاند و چشم را کور می کند و فقط خاکستری

 

 به جای می گذارد که با اولین باد در هوا پراکنده و فراموش می شود برای دیدن عشق باید

 

چشم به پنجره ای بگذاری که هیزم آن را به نردبان و دریچه ای می رساند زیر سنگی پشت

 

 کوهی در بیابان دراز .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

ای کاش...

ای کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند

تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند

سادگی مهر و وفا قانون انسان بودن است

کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند

اشک های همدلی از روی مکر است و فریب

کاش روزی چشمهایمان با صداقت می شدند

روزی از غم می شود ویران دلم

ای کاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 5:16 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

 

زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت

حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی

و جدایی سخت است نه به سختی تنهایی

 

 

 

 

زندگی گل زردیست به نام غم

مروارید غلطانیست به نام اشک

آیینه ی شکسته ایست به نام دل

و بالاخره فریاد بلندیست به نام آه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

مستی درد منو دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده من و رها نمی کنه

همه گویند آشنایی مشکل است

آشنایی می توان کرد جدایی مشک است

خدایا به خدا بی وفایی نکنید

با عاشق دل خسته جدایی نکنید

یا اینکه وفا نکنید تا آخر عمر

یا اینکه از اول آشنایی نکنید

بمیرد آن که غربت را بنا کرد

جدایی را بلای جان ما کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

تو که قصد جدایی کرده بودی

خیال بی وفایی کرده بودی

چرا با این دل خوش باور من

زمانی آشنایی کرده بودی

خدایا تارو پودم غم گرفته

درون سینه ام ماتم گرفته

الهی بشکنی که آخر

دو عاشق را چنین از هم گرفته

خداوندا دلش را مهربان کن

همیشه خاطرش را شادمان کن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

ای کاش لحظه ی تولد چشم فرو می بستم و در دنیایی چشم می گشودم

 که در آن غم نبود اکنون که به این دنیای تهی از شادی آمدم و راه برگشت

ندارم به دنیایی می اندیشم و حسترتش را دارم که پر از محبت و پر از عشق

و پر از خاطره است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 4:17 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

روزی که به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین افکند که تا آخر عمر با من خواهد ماند !

                      گفتم کیستی؟

                      گفت غم

خیال می کردم غم نام عروسکی است که میتوان با آن بازی کرد !

      ولی حالا فهمیدم که ....

خود عروسکی هستم بازیچه ی دست غم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 2:59 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

کوچه مرا می آزارد …..

بوی تلخ باران برگ برگ خاطراتم را ورق می زند و به باد پاییزی می سپارد.

نگاه کن وقتی برگهای پاییزی را دیدی و خش خش گام تو آنان را به نابودی کشید مرا به یاد آر !

هر زمان زیر باران پاییزی قدم زنان و سرخوش رفتی اشکم را به یاد آر !

وقتی آبی دریا کنار ساحل را دیدی دل دریایی ام را به یاد آر!

و ضمنا به یاد آر که تو این دریا را مرداب کردی . وقتی در هوای گرگ و میش بیرون رفتی خودت را بشناس و به یاد آر !

اگر به کوه رفتی استواریم را در عشقت به یاد آر ! و همزمان با دیدن تخته سنگها دلت را به یاد آر !

وقتی دلت هوای صدای ناله های نی را کرد ناله هایم را به یاد آر ! آبی آسمان را دیدی تو این حرفت که گفتی به زیر این آسمان من فقط با توام را به یاد آر !

اگر شبها بیرون رفتی دمی با کسی نبودی عشق در آن شبها  حرفهایت ؟ دعواهایت بر سر دوستت دارم گفتنها را به یاد آر !

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

به نام تندیس بلورین عشق

من غم فروش دوره گردم و با شادی بیگانه ام تنهایی را دوست دارم و همراز و هم آواز نامردیهایم.

از دنیا گریزانم و از کامرانیها چیزی نمی دانم من مرداب عظیم دردها و رنجهایم و ابرهای تیره آسمان

آرزوها و خنده های طلائی را نمی شناسم چون معبود ناکامیها و نابسامانیهایم من ارمغان آورنده

ناامیدیهایم و هرگز الهه شادی را ندیدم از امواج کف آلود دریای بیکران زندگی نفرت دارم .

من غم فروش بی خانمانم خاکستر پروانه سوخته بالم و دیگر اشک را دوست ندارم دیوانه ی

زنجیر گسسته ام و آرامش نمی یابم من مرغی اسیر در دام تنهایی ام که باده ی خوشبختیم

بر خاک ریخت و برایم فقط سوزها و گداز ها اشکها و ناله های یاس آلود باقی ماندند من ستایشگر

خدایی هستم که تمام غم ها را به من داد تا تاجر یکه تاز غم در دنیا باشم .

من غم فروش بی آزارم که غم را با اشک چشم مبادله می کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 4:23 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

زندگی قصه ی تنهایی هاست

زندگی قصه پر غصه یک زندانیست

زندگی واژه ی بی معنی یک خوشبختی ست

که در آن انسان ها

لحظه ی کیش به آخر نرسیده ماتند

**************************************

خداوندا به هر کس قسمتی بخشیده ای از شادمانی ها

ولی سهم من از بخشیدنت تنها چو پروانه

میان شعله ی عشق گویی سوختن آمد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

به نام خالق باورها و احساس ها

چنان گرفته دل از دست زندگی شده ایم

که مرگ هم نابجا آورد رضایت ما

فدای دست تو ای پیک تیز پای اجل

بگیر عمر و مکن بیش از این رعایت ما

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

خانمي ۳ پير مرد جلوي درب خانه اش ديد.

- شما را نمي شناسم ولي اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل.

- اگر همسرتان خانه نيستند، مي ايستيم تا ايشان بيايند.

همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن.

بعد از دعوت يکي از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمي شويم.

خانم پرسيد چرا؟

يکي از آنها در پاسخ گفت: من ثروتم، آن يکي موفقيت و ديگري عشق است. حال با همسرتان

تصميم بگيريد کداممان وارد خانه شود.

بعد از شنيدن، شوهرش گفت: ثروت را به داخل دعوت کن. شايد خانمان کمي بارونق شود.

همسرش در پاسخ گفت: چرا موفقيت نه؟

عروسشان که به صحبت اين دو گوش مي داد گفت چرا عشق نه؟ خانمان مملو از عشق و

محبت خواهد شد.

شوهرش گفت: برو و از عشق دعوت کن بداخل بيايد. خانم به خارج خانه رفت و از عشق

دعوت کرد امشب مهمان آنها باشد.

۲نفر ديگر نيز به دنبال عشق براه افتادند. خانم با تعجب گفت: من فقط عشق را دعوت کردم!

يکي از آنها در پاسخ گفت: اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت مي کرديد، ۲ نفر ديگرمان اينجا مي

ماند. ولي هرجا عشق برود، ما هم او را دنبال مي کنيم.

هر جا عشق باشد

موفقيت و ثروت هم هست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

مهم نيست چند بهار را در کنار هم زندگي کنيم* مهم اين است

 

که چند لحظه بهاري زندگي کنيم. يادمان باشد عمر کوتاه است

 

مثل گلهاي بهاري و در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت

 

کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب به هم نگاه کنيم

 

و همه ي ناگفته هاي مهرآميز يک عمر را در چند ثانيه به هم بگوييم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

خداوندا ....

خداوندا چرا عشق آفریدی؟

چرا عشق های باطل آفریدی؟

خداوندا اگر عاشق شدن جرم و گناه است

چرا سیمای زیبا آفریدی ؟

اگر عاشق شدن یک نوع گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

غم تنهایی

چرا وقتی که آدم تنها میشه

غم و غصه اش قد یک دنیا میشه

میره یک گوشه پنهون میشینه

اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه

غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه

یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

غم تنهایی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه

غم تنهایی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 4:37 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

دروغ می گفت ديگری را دوست می داشت .

بارها گفتم دوستم داری ؟ گفت آری تا ديری

خاموش بودم ، ولی از پای شکيب افتادم و

گفتم راست بگو تو را خواهم بخشيد . آيا دل

به ديگری بستی ؟ گفت: نه! فرياد زدم. بگو

راستش را هر چه هست تو را خواهم بخشيد

واز گناهت هر چند سنگين تر باشد خواهم

گذشت ، عاقبت با آرزوی فراوان پيش آمد و گفت.

مرا ببخش................ ديگری را دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

روزگاری عشق حرف سال بود

هر دلی دارای شور و حال بود

هیچ کس از آشنایی کم نداشت

عاشقی رایج ترین سوال بود

روزهای کودکی یادش بخیر

آفتابی در تمام سال بود

من نشستم زیر شاخ لحظه ها

در کنارم زندگی سیال بود

دست بردم تا بچینم میوه ای

زندگانی آرزوی کال بود

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 3:6 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

گريزي نيست از سوختن و من در ماوراء يك نگاه ، در پيله اي سوزان تر از خورشيد بدينسان

بي صدا در خويش مي سوزم ، و از آثار سوختن در ميان حدقه چشمان تو با حسرتي تبدار

سرود تازه اي از عشق مي سازم . من از نقش تبسم هاي زخمي بر لبانم ، و از عمق

جراحتهاي احساسم‌ ، كه از زيبايي چشمان تو ، در شعر من ، بر جاي مانده براي روح

مغلوبم هزاران واژه زخم خورده و مجروح مي سازم . من از آغاز شب تا مرز صبح ، با

 آيه هاي عشق در خلوت ، تو را با شعر مي خوانم . تو را تكرار كنان بر دفترم ترسيم

مي سازم، و از مفهوم نام تو ، در آن تاريكي ممتد هزاران شعله كوچك و هزاران روشنك

 با ياد تو در قلب شبم تصوير مي سازم. و آنگاه بي رمق با روشنك خيالي ، تا سحر بيدار

مي مانم . ومن بي وقفه با فرياد تو را با شعر مي خوانم ، تو را در لخظه دلتنگي و ترديد ،

 درون شعرهايم مي يابم، و اين راهيست ، براي لمس تو ، ميان واژه هاي بالغ احساس ......... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

گوش کن !

یکی داره صدات می کنه . اگه خوب گوش کنی می بینی زندگیته .

اگه بهتر گوش کنی صدای پاهاشم می شنوی که تاتی تاتی داره میاد طرفت !

اومده تا برت گردونه ! دستاشو بگیر شاید اینبار مهربونتر باشه .

آره بهش بخند ...!

                                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 2:40 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

چه می شد که مرزی نبود برای نثار محبت و انسان کمال خدا بود چرا نه

چه می شد که نبض گل سرخ طپش های هر قلب عاشق وعشق آخرین حرف ما بود چرا نه

چه می شد که دست من و تو پل محکم عشق می شد برای تمامی دنیا و دنیا پر از شوق

پروانه ها بود و جنگل رهاورد گل دانه ها بود چرا نه چرا نه

چه می شد که اندوه ما را شبی باد همراه می برد و فردا هوایی دگر داشت گل مهربانی به بر داشت

چه می شد که خواب گل ناز به رویای ما رنگ میزد و رویا همان زندگی بود

چرا نه چرا نه و دل شیشه غصه بر سنگ میزد

چه می شد که انسان عاشق دلش پروانه می شد و دنیا پر از بال بود چرا نه

و با عشق می ماند با عشق می خواند

 چه می شد که انسانکمال خدا بود چرا نه چرا نه

چه می شد بلوغ ستاره فضای شب تیره زندگی را پر از شعر خورشید می کرد

چه می شد فروغ سپیده کویر همه آرزوی ما را گلستانی از عشق و امید می کرد

چه می شد که هو هوی مرغ شباهنگ دل صخره و کوه را آب می کرد و دریا حریم غم

و غصه هاشو گذرگاهی از عشق مهتاب می کرد چرا نه چرا نه /

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط آرزو  |