تبليغاتX
غمکده ی آرزو

غمکده ی آرزو

اسم سابق این وبلاگ : حرف دل های عاشق دلشکسته بوده است

به نام آنکه غربت را بنا کرد مرا از عشقم جدا کرد!!!

کسی را که دوست داری آزادش بگذار !!!

اگر قسمت تو باشد ٬ برمی گردد و گرنه .....

بدان که از اول قسمت تو نبوده است

 

در پناه حق باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 6:37 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

تقدیر

نفس می کشیم به حکم تقدیر  می مانیم به فرمان سرنوشت میجوئیم به تدبیر اندیشه و   می خواهیم  به خواهش دل زندگی می کنیم به امید رسیدن به ارزو ها مبارزه میکنیم برای رسیدن به پیروزی و چه شیرین است موفقیت ان زمانی که بی مهریهای زمانه بارها ما را چون شیشه های شکننده خورد می کند ولی ما چون صخره ای پایدار همچنان ایستاده ایم زندگی را دوست دارم و دل بسته به انانی هستم که در دلم جای دارند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 6:28 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

به نام تنها گل محبتی که در مرداب دلم رویید..

پاییز اومد با تمام رنگهاش با تمام زیباییهاش . خیلی آروم تو شهر قدم گذاشت.

پاییز اومد  پاییزی که دوست داشتنی بود . پاییزی که تموم رنگهاش خاطره بود

اما اینبار تنها اومد تنهای تنها انگار می دونست نمی تونم صدای قدم هاش رو

تو کوچه پس کوچه های دلم تحمل کنم می دونست نمی تونم صدای خش خش

برگهای زرد بی گناه آرزو هام رو زیر پاهای وحشیش بشنوم . پاییز اومد و باز از این

همه رنگ دلم گرفته . کاش پاییز همونطور که نگاهت رو از من گرفت می تونست

یادت رو هم از من بگیره . کاش جای آرزوها خرمن خاطراتم خاکستر می شد کاش

بنای عظیم غرورم را با نگاهی ویران نمی کردم که حالا زیر این آسمون خاکستری

بر سر خرابه هاش اشک حسرت ببارم . حالا که اینطور سر جنگ داری به کی تکیه

کنم ؟ حالا که سکوت مهمون تنهاییم شده  چطور بگم داری اشتباه می کنی ؟ دیگه

اشک هم قدرت برداشتن این بغض سنگین و نداره . این روزها حتی خاطرات خوش

هم به دلم زخم می زنند و تو .... . تو که هنوز نتونستم دلم رو از نگاهت پس بگیرم .

تو که از همه چیز بی خبری و فقط دلم رو زخم می زنی تو که .... .

کاش می تونستم یه دل سنگی مثل آدمهای دیگه داشته باشم تا جای خالی دلم رو

حس نمی کردم اونوقت می تونستم حرفهات رو قبول کنم اونوقت دیگه به خواست تو

عذاب نمی کشیدم . اگه تو منو لایق عذاب می دونی حرفی ندارم . گاهی شک می کنم

 اونی که نگاهش خورشید آسمونم بود اونی که کلامش آرامش دنیای من بود تو بودی ؟؟؟

پس چرا حالا .... .حالا بیشتر از هر چیز منتظر بارونم تا هق هقم رو پشت هق هق اشکهاش

پنهون کنم .حالا من یه پاییز واقعی می خوام تا با اشکهاش تموم پیکرم رو بپوشونه اونوقت

من و پاییز یکی می شیم مست از بوی خاک بارون خورده و خیره به کوچه هایی که تک و

تنها زیر اشکهامون تو سیاهی شب گم می شن.

خوب میدونم این حرفها دیگه بیهوده اس . می دونم دیگه هیچ وقت نمی تونم تو شهر چشمات

قدم بزارم . کاش می دونستی رفتنم رو نمی خواستم . کاش همون وقت که هنوز مسافر شهر

چشمات نشده بودم چشمات رو به روم می بستی . کاش همون وقت که لبخند رو گوشه ی

لبات دیدم چشمامو می بستم . حالا چه کنم که آسمونش همیشه بارونی می شه این گریه ها

و این بغض همیشگی دیگه براکم شده عادت . دل کندم از شهری که مال من نبود رفتم که تو

سیاهی شبها گم نشم رفتم که خیال همه رو راحت کنم رفتم که دیگه هیچ وقت نباشم رفتم

که دیگه هیچوقت دل مهربونت رو زخم نزنن .

باید می رفتم راهی جز رفتن باقی نبود بودنم فریاد خاموشی بود که فقط بغض و اشک به من

 هدیه داد . حالا تک و تنها تو خزونی که زود تر از همیشه به دلم پا گذاشته که گلهای حسرت که

 زیر برگهای خشک و زرد آرزو هام سر در آوردم خیره می شم .

من اولین رهگذر این جاده نبودم و آخرین هم نشدم ثانیه ها رد پاها رو پاک می کنند طوری که

انگار هرگز کسی ازین جاده گذر نکرده بود ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 3:55 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

به یادت برایت ....

رسمه که لحظه ی خداحافظی یادگاری بهم می دن

قشنگترین هدیه ی تو تو قلب منه

یه مشت غمه

شاید اینو بهم دادی که همیشه یادم بمونه

حق با تو

تو راست می گی

غمت همیشه پیشمه !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

برای من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود

برای او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود

کاشکی خبر نداشتی دیوونه ی نگاتم

یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم

کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم

کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم

نوشته هر چه بود تموم شد

نوشتم عمر من حروم شد

نوشته رفته ای ز یادم

نوشتم شمع رو به بادم

نوشته در دلم هوس مرد

نوشتم دل توی قفس مرد

کاشکی نبسه بودم زندگیمو به چشمات

کاشکی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات

لعنت به من که آسون به یک نگات شکستم

به این دل دیوونه راه گریزو ساده بستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

 در این سرای غربت جانم به لب رسیده

وز رنج و محنت عشق یارا دلم رمیده

در عشق تو نصیبی جز درد و غم ندارد

دل در غم تو فرسود وز زندگی بریده

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

سلام به تمام دوستانی که به من ابراز لطف کردن و ازم خواستن وبلاگ نویسیو ادامه بدم

چشم ادامه می دم اما نه برای همیشه هر وقت به مطلبی برخوردم که احساس کردم

حرف دل تمام عاشقای دل شکسته اس میامو تو وبلاگ می نویسم اما قول نمی دم که

مثل گذشته آپ کنم شاید نوشتن مطلب بعدی به ۱ سال هم طول بکشه شایدم ۱ هفته

هیچ قولی نمی دم!!!

اما قول می دم اگه به مطلب زیبایی برخوردم حتما براتون بنویسم تا شما هم ازش استفاده

 کنین .

بعضی از مطالب هستن که به آدم یه درسی می دن یا حرف دل همه عاشقاست !

من که ازین مطلب درس عبرت گرفتم آخرین اشکمو ریختمو تمام ! امیدوارم شما هم مثل من ....

عاشقان کشتگان معشوق اند              برنیاید ز کشتگان آواز

قربون دل همه ی دلشکستگان    آرزو

**********************************

هی نشین غصه نخور رفته که رفته

                                          اگه دوست داشت نمی رفت اونی که رفته

هی نشین چشم به راه رفته که رفته

                                         اگه عاشق بود نمی رفت اونی که رفته

بی خیالش مگه چند سال تو جوونی

                                         بی خیالش مگه چند سال تو می مونی

بی خیالش اینا رسمه روزگار

                                        همشون کار خداست حکمتی داره

یاد حرفای قشنگش می دونم مثل یه داغه

                                        اون دلت خیلی گرفته شده قلبت پاره پاره

اون که رفته دیگه رفته دیگه اون دوستت نداره

                                         دیگه دست بردار عزیزم برو سوی عشق تازه

هیچکسی نمی دونه توی دلت چی می گذره

                                        حرفات اندازه ی کوه پر غروری  خیلی ساده

اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتن نداره

                                        اگه دوست داشت نمی رفت حتی واسه ی یه لحظه

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 7:2 قبل از ظهر  توسط آرزو  | 

خدانگهدار برای همیشه

سلام به همه ی دوستانی که توی این مدت به من محبت می کردین و به وبلاگ این بنده ی

حقیر سر می زدین . امروز آخرین روزیه که دارم توی این وبلاگ مطلب می نویسم .

امروز داشتم با خودم فکر می کردم که من برای چی دارم توی این وبلاگ انقدر از غم عشق

می نویسم برای کی می نویسم؟ برای چی می نویسم ؟ احساس می کنم یه کار بیهوده اس .

 برای کسی که ارزش عشق و نمی دونه و برای عشق هیچ حرمتی قائل نیست و تازه به من

می گه تو خودتو عاشق می دونی؟ واقعا چه دنیای نامردی داریم و چه آدم های نامرد تری

وقتی ادم می خواد عشق و با صداقت به کسی ابراز کنه ولی درکش نمی کنن چه فایده ایی داری؟

ازین به بعد می خوام با چشمانی باز به دنیا نگاه کنم می خوام این تجربه ی تلخی و که بدست

آوردم آویزه ی گوشم بشه و می خوام این مطلب هیچوقت از یادم نره که خانه ی دل جای هر

بیگانه ای نیست . اینجا دلم می خواد از همه ی عزیزانی که دارن این مطلب و می خونن این

خواهشو بکنم تورو خدا قبل از اینکه دل کسی و به تسخیر خودتون در بیارین اول خودتونو

بشناسین اول خودتونو محک بزنین ببینین آیا واقعا می تونین ؟ تو رو خدا با احساساست دیگران

بازی نکنین . به خدا شکست عشق سخت ترین شکست. بعضیا تحملشو دارن اما برای بعضیا

واقعا غیر قابل تحمل امیدوارم هیچکس شکست عشقو تجربه نکنه .

ای کاش قلبهامون یکمی با صداقت بود !

به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد

به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد

به عقلت بیاموز که هر کس ارزش دوستی ندارد

به قلبت بیاموز که هر کس کنج آن جای ندارد

و بیاموز که آبی بودن عشق می خواهد

من این وبلاگ و تقدیم به همه عاشقای دلشکسته می کنم

امیدوارم خدا دل همه ی شمارو شاد کنه

خداحافظ برای همیشه

                             دوستدار شما آرزو    

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

آخرین حرف دل...

امروز همه ی عاشقان را رها کردم و به سوی تنهایی پرکشیدم

امروز قلب های تکه تکه ی عاشقان برایم گریستند و چشمانم

از خیسی اشکانم پر شد امروز گل سرخم را پرپر کردم تا نشانی

از عشق نماند . شقایق ها را دسته دسته از باغ مهربانی برچیدم

و در غم تنهایی ام گریستم . امروز غروبی آمد و عشق را برای همیشه

از قلبم برچید و با خود برد و طلوع غریبی را برایم به ارمغان آورد . امروز

تنهایی را بر گریبان خواهم انداخت و به سوی حقیقت پیش خواهم رفت .

امروز گل مهربانیم را ترک خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط آرزو  | 

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی.......

 دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم

بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی

را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی

که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت

بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند

می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن

نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به

باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم

يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد.
گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم

گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می

آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت

کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه

گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی

دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من

شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی

دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب

کردی؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط آرزو  |